من: امروز یه نفر ازم پرسید یه دلیل بیارم که تو دوستم داری، ولی من نتونستم...
تو: اما من امروز با ناهارم، پیازچه نخوردم.
سیر،پیاز،پیازچه و تره چیزیایی هستن که من ازشون متنفرم، در حد بنز
وقتی در خانه تنها می مانم
هزار تا کلید توی قفل در می چرخد
هزار تا سایه ی بی صاحب از تیر رس نگاهم می گذرد
شیر ها به چکه کردن می افتند
صداهای اضافه و گنگ می شنوم
هوا از همیشه سرد تر می شود
هزار نفر در خانه را یواشکی می کوبند
صدای باد مثل زوزه ی گرگ می شود
وقتی در خانه تنها می مانم همه چیز مهیای ترسیدن می شود
وقتی که بچه بودم
خدا
مردی بود
نشسته بر صندلی بزرگ و سپید
و
من
بنده ی گناهکاری که شرمسار بودم
امروز
خدا ، مفهومی است جاری و حاضر در هر لحظه
ولی
من هنوز همانی هستم که بودم
خانومی زنگ زده از منشی مطب آقای دکتر ... دستور دقیق رژیمشو بپرسه
خانومه: پس چی بخورم؟
منشی: چیزایی که آقای دکتر گفت با چیز* آقا ی دکتر
![]()
![]()
![]()
خانومه:بله؟ 
منشی:
* نسخه

