تبليغاتX
یادداشت های پا برهنه


من: امروز یه نفر ازم پرسید یه دلیل بیارم که تو دوستم داری، ولی من نتونستم...

تو: اما من امروز با ناهارم، پیازچه نخوردم.



سیر،پیاز،پیازچه و تره چیزیایی هستن که من ازشون متنفرم، در حد بنز

نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20  توسط مارگزیده  | 



وقتی در خانه تنها می مانم

هزار تا کلید توی قفل در می چرخد

هزار تا سایه ی بی صاحب از تیر رس نگاهم می گذرد

شیر ها به چکه کردن می افتند

صداهای اضافه و گنگ می شنوم

هوا از همیشه سرد تر می شود

هزار نفر در خانه را یواشکی می کوبند

صدای باد مثل زوزه ی گرگ می شود

وقتی در خانه تنها می مانم همه چیز مهیای ترسیدن می شود


نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18  توسط مارگزیده  | 



وقتی که بچه بودم

خدا

مردی بود

نشسته بر صندلی بزرگ و سپید

و

من

بنده ی گناهکاری که شرمسار بودم

امروز

خدا ، مفهومی است جاری و حاضر در هر لحظه

ولی

من هنوز همانی هستم که بودم

نوشته شده در  جمعه 1388/08/15  توسط مارگزیده  | 



خانومی زنگ زده از منشی مطب آقای دکتر ... دستور دقیق رژیمشو بپرسه

خانومه: پس چی بخورم؟

منشی: چیزایی که آقای دکتر گفت با چیز* آقا ی دکتر

خانومه:بله؟

منشی:


* نسخه

نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10  توسط مارگزیده  |